تبليغاتX
شخصي

شخصي

دست نوشته هاي يك تبعيدي

چند وقتیه که شدیدا به آشپزی علاقمند شدم. یعنی مثلا یکی از دلخوشی هام و سرگرمی هام این شده که فکر کنم ببینم با مواد موجود در یخچال چه هنرنمایی هایی می تونم بکنم.


امروز بگو چي هوس كردم


بگو حدس بزن  فكر كن


مي دونم كه نتونستي حدس بزني


بله با افتخار اعلا م ميدارم كه من نينا با تمام تلاش و كلي استقامت در راه يادگيري انواع علومي كه هر كدام به نوعي به شكم مربوط ميشود توانستم با تلاشي  شش ساعته  نان بربري درست كنم


اصلا هم مزه اش  شبيه نان بربري هاي ايران نشد

چراش رو هم اصلا نمي دونم

اما بنده با تمام پررو بازي كه در خودم سراغ دارم با پنير و سبزي دادمشون تو شكم عالي قدر

بد هم نبود مزه اش

اما خب كلا صد وهشتاد درجه با نان بربري ايران فرق داشت  ميشه گفت به نوع خودش يه نون جديد از كار در اومد

بفرماييد


قابل نداره چايي هم حاضره ها


+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت14:50توسط نينا | |

هر شب خواب خونه مون رو تو تهران می بینم. خواب بابار و خواب مامان رو   نگرانشونم

با مادرم مدام دارم مي جنگم تو خواب همش ميبينم رفتم اونجا اما بي محلم مي كنه مي خواد بره من نمي خوام بذارم اينكار رو بكنه 

بهش ميگم مامان من اين همه راه اومدم تو رو ببينم  مي گه مي خواستي نياي كسي مجبورت نكرده 

بعد كه مامان تو دنياي واقعي ام بهم زنگ مي زنه انگار از تو خواب ازش دلگيرم  درست نمي تونم باهاش حرف بزنم

نمي تونم بهش محبت كنم

حس مي كنم همه دارن كم كم فراموشم مي كنن

  خدا خودش به خير كنه

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت14:44توسط نينا | |

یه وقتا با اینکه بازم مثل همیشه انرژی و ظرفیتش رو داری، اما ترحیج می دی دیگه تحمل نکنی. ترحیج می دی منفجر بشی تا اطرافیان دستشون بیاد که اوضاع همیچین اونطوری نیست که اونها توی خواب خرگوشی بهش فکر می کنن.
چند دقیقه پیش منفجر شدم!
اما ما را از این واقعه چه حاصل!؟ درد ماجرا از اینجا شروع می شه که متوجه بشی انفجارت هم چیزی رو تغییر نمی ده. 


عزيزم خواهش مي كنم قبل از اينكه موج اين انفجارها بخواد زندگي مون رو ويران كنه به فكر من باش


خواهش كردم


نگي نگفتي ها

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت14:34توسط نينا | |

http://www.pixup.ir/images/ozwi5epdfwk5u5wgpjj.jpg

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت13:50توسط نينا | |

http://www.pixup.ir/images/30m7ox51ngnb7kxmwgjd.jpghttp://www.pixup.ir/images/dxyw5syno2qo6hgsyhv.jpg

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت13:48توسط نينا | |

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت16:8توسط نينا | |

View Raw Image"> من كه هر كاري كردم نشد اين عكس رو براتون كامل بزارم اما مي تونيد روي اين گزينه

بالا  ايني كه انگليسي نوشته ليك كني و هنر عكاسي بنده رو ببيني


اينجا جنگل ريكرتون بوشه كه چند روز پيش رفته بوديم جاتون خالي


+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت15:15توسط نينا | |

سلام به همه دوستاي گلم


جاتون  خيلي خيلي خالي ديروز حسابي رفتيم سر كار


قصه از اينجا شروع شد كه ميشل زنگ زد كه بلند شيد بيايد پنج شنبه پيش ما شام رو با ما بخوريد و بعد با هم بريم لب ساحل  و آتش بازي تماشا كنيم


ما هم كه از خدا خواسته بلند شديم از صبح غذا پختيم ( گفتم كه اينجا هر كي هر جا ميره غذا هم با خودش مي بره )  بگو چي درست كردم


خورش كرفس وووووووووووو انقدر خوشمزه بود نصف سبزي هاش هم از باغچه خودم كندم


كيك نارگيلي هم درست كردم و خلاصه درد سرتون ندم تاشب دوويدم  ني ني رو كه از مهد آوردم حمامش كردم


لباسهاش رو تو مهد كثيف كرده بود براش از لباسهاي مهد پوشونده بودن اونم سايزي كه برا بچه سه ساله است

مثل مانتو شده بود براش

منم با ماشين نرفته بودم دنبالش فك كن با اون قد كوتاهش اون لباس رو پوشيده بود با شلواري كه از پايينش يه دو تا تا خورده بود انقدر ناز شده بود ( الان هم كه دارم مي نويسم دلم داره برا تيپ ديروزش ضعف ميره


خلاصه ساعت پنج رفتيم اونجا و شام را در محيطي با صفا صرف كرديم و  بلند شديم و رفتيم لب ساحل يه نيم ساعتي وايساديم تا آتيش بازي شروع شد كلي قشنگ بود اما قسمت سر كاري اش اين بود كه كل وقتي كه آتيش بازي كردن ده دقيقه بود


ميشل مي گفت چون خيلي گرونه امسال كمتر آتيش بازي كردن

ما رو باش اين همه كار كرديم و راه رفتيم برا خاطر ده دقيقه

اما كلا قشنگ بود ها  اون ده دقيقه انقدر آتيش بازي كردن تمام آسمون روشن شده بود و خيلي صحنه زيبايي بود كنار موجهاي اقيانوس آرام

اما فلسفه اين جشن چي بوده

هيچي يه بد بختي رو صد و پنجاه سال پيش همين جا آتيش زدن با همين مواد آتش بازي كه ديگه هوس نكنه سفارت انگليس رو منفجر كنه


اينا جشناشون ه مسخره است

يه چيزايي رو جشن اعلام مي كنن  كه آدم شاخ هاش سبز مي شه

براشون كه از فلسفه هفت سين گفتم  مخ همشون سوت كشيد

مخصوصا نارنج رو كه تو آب مي گذاريم نشونه اينه كه زمين گرده و  شناوره

اينكه پنج هزار سال پيش ما يه همچين چيزي رو تو ايران داشتيم براشون غير قابل باوره

اما خب اين مربوط به اون موقع هاس

نه الان

ديگه ايرانم ويران شد رفت پي كارش


خوش باشيد  باز رفتم تو فاز غم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت14:45توسط نينا | |

مرده  آخر سريال مسافرانم


اون موقعي كه براي زورگ گزارش مي ده


همش واقعيته


واقعيتايي كه خيلي از ما وقتي ميشنويمشون به قباحتش تازه پي مي بريم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت23:17توسط نينا | |

داستان خیلی کوتاه 

 

یه داستان باحال با این پیش فرض که این ماجرا تو مکانی در ایران اتفاق میافته

یکی بود یکی نبود

یه مرد بود که تنها بود

یه زن  بود که تنها بود

خب بسه دیگه مگه دیگه بیشتر از این چیزی میخواد

هیچی بفیه اش هم که توضیح واضحات

خب قصه ای ما به سر رسید کلاغ هم رفته یه

گوشه دنجی پیدا کنه باسه چی شو دیگه من نمیدونم !!!

 

 --------------------------------------------------------------------------------- 

 

نتیجه اخلاقی :               چه نتیجه اخلاقی همش غیر اخلاقی بود

نتیجه فرهنگی:               ما ایرانی ها از این پینوکیو هم کمتریم که هیچ وقت آدم نمیشیم

نتیجه زیست شناسی :    کلاغ هم خیلی حیوونه بی جنبه ای

http://ashghal.blogfa.com/8312.aspx


+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت22:20توسط نينا | |